مشهدمقدس...
عزیزدل مامانی سلام...
21 خرداد ماه بود که رفتیم مشهد.... من و تو و بابایی
خیلی عالی بود....خیلی خوش گذشت....
دقیقا 26 ماه رمضان بود که رفتیم واسه همین اونجا من و بابایی روزه بودیم
بعد عیدفطر با بابایی رفتی موجهای آبی
خیلی بهت خوش گذشت........حدود 7 ساعت اونجا بودین، آخرشم بابایی به زور آورده بودت هتل. کلی بازی کرده بودی، شنا کرده بودی و کلی گرسنه شده بودی و کلی چیزمیز خورده بودی اونجا
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم کلی بهت خوش گذشته، چون از تو اهواز که سایتشو نشونت داده بودم همش منتظر بودی که زود بریم مشهد و بری موجهای آبی.
عکسهای مشهد و بعدا میذارم حتما.
اونجا همش سراغ عمواحمد و میگرفتی و میپرسیدی که چرا برنمیگرده از آسمون. دیشبم گفتی هروقت دوباره رفتیم مشهد میخوام دعا کنم عمواحمد از آسمون برگرده، دلم خیلی براش تنگ شده
... خیلی دلم گرفت وقتی این حرفا رو زدی....
راستی جدیدا خیلی علاقه پیدا کردی به فیلم پایتخت و علی الخصوص نقی![]()
تیکه کلامهای نقی رو خیلی قشنگ تکرار میکنی، میخوام یه روز ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه خود نقی اینا
میگی: همه با من اینجورین ، من با همه اینجوریم (دستتو اینور و اونور میکنی)![]()
یا میگی: این چی میگه!
با مثل بهتاش میگی: ای خدااااا
خیلی بامزن حتما باید ازت فیلم بگیرم
راستی از نقی یاد گرفتی بجای اینکه بگی: پلنگ مازندران میگی <<پلنگ مازندراز >>![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دوست دارم....
حدود دو ماهه دارم تو خونه واسه یه سایت خبری، خبر مینویسم... یه روز که فن لپ تاپمو اومدم گذاشتم زیرش، بم گفتی: <<مامانی... من تا حالا پاهای لپ تاپتو ندیده بودم
>> کلی خندیدم به این جمله ت
عکسها تو گوشین انشالله در اسرع وقت میذارمشون
بینهایت دوستت داریم![]()
درپناه حق


مشهدمقدس...
